غسل ...
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 5:45 PM
غسل جنایتی که تو کردی ، حرام باد
دوزخ برای رهرو تو ، مستدام باد
شیطان به ننگ روح تو تعظیم می کند
عمر تو و قساوت تو ، بی دوام باد
ترسیده ای ؟! چرا که نه ؟! این سرنوشت توست
ایام ترس و وحشت و ذلت ، بکام باد
لعنت به تو ، به اشک دروغین و خدعه ات
تقدیر سبز سرخی ما ، انتقام باد
قدرت پرست و مدعی شیعه « علی » ... ؟!
نفرین به تو : به رهبریِ ، این نظام باد !
تبدیل ...
شنبه بیست و سوم خرداد 1388 6:36 PM
تبدیل شد به شاعری از ، جنس اشک و خون
بیزار از دروغ خدا ، عاشق جنون
دیگر مهم نبود ، که انسان هبوط کرد
تقدیر : اوج ذلت یک ملت زبون ...
گاهی ...
چهارشنبه ششم خرداد 1388 12:26 PM
گاهی سکوت ، راوی تقدیر می شود
اشکی به جرم عاطفه تعزیر می شود
گاهی صدا به جرم همان لرزش خفیف
همدست حس و ثانیه ، تفسیر می شود
گاهی غزل به جرم لطافت ، بلا درنگ
تنفیذ حکم عشق تو تعبیر می شود
گاهی جنون به حد خود عشق می رسد
وقتی که اشک ، مانع تصویر می شود
اما چه باک از این همه جرم کم و زیاد
وقتی که « عشق » ، باعث تقصیر می شود ...
سر ...
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 8:15 PM
سردرگم از هجوم شتابان لحظه ها
درگیر عکس و خاطره و درد می شود
گرمای بی نهایت یک عشق سوخته
بی تو تمام می شود و ، سرد می شود
در گیرودار قسمت حق « من » و « تو » یی
زوج است ، آنچه عاقبتش ، فرد می شود
یادم نبود از این دل تنهای نا امید
سرخی ، که در نبودن تو ، زرد می شود
اینجا زنی نشسته که دور از حضور تو
ترسیده از زنانگی اش ، مرد می شود
اینجا زنی نشسته که بی عشق گمشده
گم می شود درون خودش ، طرد می شود ...
در ...
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 8:21 PM
در شهر ، در کلام و در اندیشه شما
تحقیر می شوم که : زنم ! غصه نیست این ... ؟!
همیشه هم " همینه که هست و نباید از
حق و حقوق ... " دم بزنم ! غصه نیست این ... ؟!
بال و پرم شکسته که : " حتی در اوج شعر
با شوق عشق ... " پر نزنم ! غصه نیست این ... ؟!
من ...
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 10:30 PM
من می شناسمت ، به نشانی نیاز نیست
بحث سکوت ، بحث نشیب و فراز نیست
اشکی که می رود ، برود ، عشق بی صداست
بحث دو روز و یک شب و افشای راز نیست
آواز می شوم از خودم ، از این دلی که سوخت
در یک سکوت ژرف ، نیازی به ساز نیست
درد آشنای عشق نبودی ، گلایه ؟ هیچ
بحث شکایت و سخن قهر و ناز نیست
بر عشق سجده می کنم این اوج خلسه است
این هم ستایش است ، نگو که نماز نیست ...
تاریخ ...
پنجشنبه بیستم فروردین 1388 8:58 PM
تاریخ " ایران " مملو از ، جنگ است و نفرت های شوم
لعنت بر این خودکامگی ، لعنت به قد رت های شوم
" ایران " زیبا و عرب ، اسلام شمشیر و غضب
لعنت به شمشیر و غضب ، لعنت به سیرت های شوم
چنگیز و تیمور طمع ، آغا محمد خان مرگ
لعنت بر این تاریخ تلخ و سوء شهرت های شوم
کشورگشایی : شوق زن ، قدرت ، شکوه و تاج و تخت
لعنت بر آن تخت و طمع ، بر این اسارت های شوم
گفتن ا ز آن ویرانگی ، سودی ندارد جز دریغ
لعنت بر اندوه زمین ، لعنت به حسرت های شوم ...
یک ...
جمعه چهاردهم فروردین 1388 5:41 PM
یک درب آهنین و کلیدی ، که گم شده است
یعنی خیال خام امیدی ، که گم شده است
می آیم از نهایت شب ، از دل غروب
در انتظار نور سپیدی ، که گم شده است
دیگر نگو از اشتیاق از معجزات عشق
کو عشق ... ؟! ای خدا ... ! تو ندیدی که گم شده است ... ؟!
رویای گفتن غزلی ساده می شود
کابوس احتمال مفیدی ، که گم شده است
جدی نمی شود گرفت این شعر خسته را :
تنها نمود بغض شدیدی ، که گم شده است ...
خوشحال ...
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 0:50 AM
خوشحال می شوم که مرا یاد می کنی
اما سراب تشنه به جایی نمی رسد
پرواز کن که مرغ قفس دیده هرگز از
کنج قفس به اوج رهایی نمی رسد
دل خوش نکن که با " من " ی ، از این من و تویی
فهمیده ام به من ، به تو ، " ما " یی نمی رسد
با این همه تفاوت و این سطح از اختلاف
نوبت به پرسش " تو کجایی ؟ " نمی رسد
حسی به بودن تو ندارم ، چرا ؟ نپرس
ذهنم به درک چون و چرایی ، نمی رسد
عاشق نبوده ام که بدانم چه می کشی
از قلب سرد من ، که ندایی ، نمی رسد ...
تنها ...
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 5:16 PM
تنها کمی نگاه و کمی بوسه و کمی
شوق و کمی سکوت و کمی پرسه و کمی
عشق و کمی کلام و کمی عاشق و کمی
راز و کمی نیاز و کمی خلسه و کمی ...
مرگ ...
پنجشنبه دهم بهمن 1387 10:6 PM
مرگ آخرین قصیده مانای زندگی ست
خاک ی ترین دوبیتی آوای زندگی ست
مرگ آخرین رباعی رویای قصه هاست
شعر سپید اول فردای زندگی ست
مرگ انتهای مثنوی عاشقانه هاست
شعر نوی وداع تمنای زندگی ست
مرگ ابتدای قطعه معروف رفتن است
ترکیب بند آخر سودای زندگی ست
مرگ آخرین توقف مرغ مهاجر است
اوج غزل سروده شیوای زندگی ست ...
و ...
شنبه سی ام آذر 1387 3:48 PM
و من دوباره تو را ، عاشقانه خواهم زیست
به شوق ناب دعای شبانه خواهم
زیست
قسم به روح نگاهت ، که شعر خواهم گفت
به لطف پاک غزل ، شادمانه خواهم
زیست
ببین که با تو من اینجا غزل غزل شوق ام
به شوق بودن تو ، بی بهانه خواهم زیست
تو بی نهایتی از عشق و من نهایت شوق
همیشه با تن تو ، صادقانه خواهم زیست
خلوص روح تو از این ، سروده هم پیداست
به لطف روح تو من ، شاعرانه خواهم زیست
ببین که هستی تو ، معنی وجود من است
بدان که با نفست ، جاودانه خواهم زیست ...
و ...
سه شنبه سی ام مهر 1387 5:6 PM
و من دوباره به باران ، سلام خواهم کرد
به ماه تشنه آبان ، سلام خواهم کرد
منی که زاده " مهر " ام ، به پاس باور " مهر "
به " مهر " روشن و تابان ، سلام خواهم کرد
به یاد پاکی باران ، به نام ایزد عشق
به رستگاری انسان ، سلام خواهم کرد
به شوق " بودن " ام اینجا ، به قاب و آینه و
به این طبیعت بی جان ، سلام خواهم کرد
کنار بارش باران ، به شکر آمدنش ،
به یک کبوتر مهمان ، سلام خواهم کرد
به جاودانگی و پایداری این خاک
به نام نامی " ایران " ، سلام خواهم کرد
من ...
سه شنبه نهم مهر 1387 1:23 PM
من آشنای تو ام ، با من آشیانه بساز
برای عشق و جنون ، لحظه ای بهانه بساز
من اعتبار تو ام ، با من از زمانه نگو
به اعتبار من اینجا ، دوباره خانه بساز
من انصراف تو ام از غم فریب و دروغ
بمان کنار من اینجا ، بخوان ، ترانه بساز
من اجتهاد تو ام ، با وضو نگاهم کن
به اجتهاد من آواز عاشقانه بساز
من انقلاب جنونم ، سکوت جایز نیست
اذان صبح مرا ، با تب شبانه بساز
بدان که بودن من معنی ستودن توست
به شوق بودن من ، با غم زمانه بساز ...
من ...
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 2:14 PM
من گنگ می شوم ، که نگویم امید هست
حتی هنوز امید ، به صبح سپید هست
من گنگ می شوم که نگویم بدون عشق
امکان خودکشی من نا امید هست
من گنگ می شوم که نگویم بدون شوق
امکان ترس مزمن و خشم شدید هست
من گنگ می شوم که نگویم بدون شعر
امکان ابتلا به سکوت جدید هست
من گنگ می شوم که نگویم بدون تو
امکان مرگ این شبح ناپدید هست
من ...
جمعه هجدهم مرداد 1387 5:35 PM
من میزبان آخر این ، شام آخرم
تا کی از این نهایت غم ، ساده بگذرم ؟
تا کی غزل بگویم و از ، عشق و بی کسی ،
از زخم های مانده به روح و به پیکرم ؟
باید گذشت از این همه ، عصیان بی دلیل
از اعتراض اینکه : " چرا زخم می خورم " ؟
من سوختم در آتش این ، روح نا امید
حالا فقط به فکر همان ، حفظ ظاهرم
انکار می کنم که : " من افرای سابقم "
اقرار می کنم که : " من افرای دیگرم "
اقرار می کنم که : نهایت ندارد این :
انکار عشق و عاطفه و روح شاعرم
دیگر بس است ، عاطفه تعطیل می شود
حالا به شادمانی مرغ مهاجرم
آزادی از سرشت " من " انگار ، ممکن است
پس در متون روح خودم ، دست می برم ... !
قرصی ...
چهارشنبه دوم مرداد 1387 3:49 PM
قرصی سپید و این من و سردرد لعنتی :
صدها هزار ساله شدن ، طی ساعتی
تنها غزل به داد من انگار می رسد :
تنها رفیق حاضر در رنج و راحتی
اینجا نوشتن از سر تنهایی است و بس :
" رنج مضاعف " من تنهای پاپتی
اینجا غزل رسای رثای چکامه است :
انکار ساده " هنر " و شوق " عادت " ی
بعد از دو هفته آمده ام : یک غزل ، ولی :
شاعر نمی شوم ، به بیانی ، عبارتی ...
من ...
سه شنبه هجدهم تیر 1387 12:15 PM
من بی نهایت از خودم این بار ، خسته ام
از این " من " همیشه خود آزار ، خسته ام
من ، از خودم ، به خاطر این ، روح نا امید
از این وجود از همه بیزار ، خسته ام
فهمیده ام که مشکل من ، این " من " است و از
" افرا " ی بی ثبات گرفتار ، خسته ام
تنها " جنون " معرف شخصیت من است
از این حضور غایب بیمار ، خسته ام
زندان روح و ذهن خودم می شوم ، ولی
از ارتفاع این همه دیوار ، خسته ام !
باید بگویم از خودم ، از این وجود ، از این
" افرا " ی بی اراده بیعار ، خسته ام
بی پرده گفته ام که من " این " م ، ولی از این ،
از این همه شهامت اقرار ، خسته ام ...
پس ...
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 4:52 PM
پس لرزه های درد مرا ، آرام ، پس بزن
سرمای دست سرد مرا ، آرام ، پس بزن
با اندکی نوازش آن ، حس زنانه ام
این گونه های زرد مرا ، آرام ، پس بزن
" این طاس های ابله من ! می بازم آخرش "
ترس از شکست نرد مرا ، آرام ، پس بزن
" من یک زنم ، اسیر شما ، مردان بی وجود "
تصویر ضد مرد مرا ، آرام ، پس بزن
من : " بی تو بهترم " ! و تو هم ، تفسیر می کنی :
" این واپسین شگرد مرا ، آرام ، پس بزن "
تا ...
شنبه یازدهم خرداد 1387 10:11 PM
تا اطلاع ثانوی ، دیگر چکامه ای
مهمان لطف ساده و ناب ات ، نمی شود ...
کمی ...
یکشنبه پنجم خرداد 1387 6:14 PM
کمی درنگ می کنی ، که باز هم دعا کنی
که با نگاه خسته ات ، خدا خدا خدا کنی
حرم بهانه می شود ، برای عاشقانه ها
برای اینکه یک نفس ، رضا رضا رضا کنی
همیشه گفته ای حرم ، حریم عشق می شود
همین که از صمیم دل ، امام را صدا کنی
" به نام دین ، به کام دل " مرام و مسلک تو نیست
تو وحی را نخوانده ای ، که عشق را رها کنی
خدای تو خدای خشم و شوق انتقام نیست
که عاجزانه عشق را ، به پای او ، فدا کنی
خدای تو مبرهن است و عاشق است و جرم نیست
که در حضورش ابتدا به " عشق " اقتدا کنی
خدای تو بهانه ای برای حس " بودن " است
که در برابرش ، قضای عشق را ، ادا کنی
خدای تو ، به جرم " ارتداد " ، معتقد نشد
که حکم مرگ را ، برای مجرم ادّعا کنی !
خدای من ! خدای تو ، تو را قبول می کند
بدون آنکه ذره ای ، برای او ، ریا کنی ...
مشتاق ...
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 5:55 PM
مشتاق " خود کشی " شده ای ؟ فکر کرده ای :
" اینک بدون درد ورنج آرام مرده ای
اینکه : بس است این همه " بودن برای هیچ "
این بودنی که بابت آن ، زخم خورده ای
زخمی عمیق و بودنی بی روح و سرد و پوچ
شادی کنی که در سکوت جان سپرده ای "
" مردن " همیشه دغدغه اول من است
جداً تو در تصورت ، هرگز نمرده ای ؟!
رو راست باش و لحظه ای تحلیل کن چرا
هر ساعت و دقیقه شب را شمرده ای
ترسیده ای و مرگ و غم معنا ندارد و
دیگر نگو که از غم من ، رنج برده ای
نیرو بگیر از این غزل ، با زندگی بجنگ !
یعنی به شوق " بودن " من ، پی نبرده ای ... ؟!
یک ...
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 4:55 PM
یک پنجره برای من از " من " مهم تر است
دل کنده ام از این همه غوغای زندگی
ایوان و ابر و صندلی و یک کتاب خوب :
یک جرعه از عصاره معنای زندگی
تابی بزرگ و کلبه ای کوچک ، پر از کتاب :
تصویر ایده آل من از ، جای زندگی
باران و بوی خاک و من شادمان و خیس
یک لحظه فارغ از غم فردای زندگی
یک " قطعه " عشق و یک سند ، سرشار از اشتیاق
خط من و گواهی و امضای زندگی
این است آنچه دلخوشی کوچک من است
دنیای من ، بهشت من ، این : رویای زندگی ...
من ...
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 9:54 PM
من سعی می کنم که کمی شاد تر شوم
اما نمی شود ! چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ
از گریه شبانه نگویم ، ولی جز این -
اینجا نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ
فردا دوباره بهتر از ، امروز می شوم ؟
" فردا " نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ
از حس عاشقانه بگویم ؟ ولی عزیز
" تنها " ، نمی شود ، چه کنم ، چاره چیست ؟ هیچ
تلخ است و زشت می شود این شعر ؟ با دروغ -
زیبا نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ
" من " با " تو " در نهایت این عشق بی جنون
نه ! " ما " نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ ...
اين ...
جمعه ششم اردیبهشت 1387 5:24 PM
اين شعر ، يك غزل - سخن عاشقانه نيست
يك شعر آشناي سراسر ، بهانه نيست
يك قسمت از وجود من انگار ، گم شده
چون شعر ، ذره اي به نظر ، كودكانه نيست
شب مي رسد ، خداي من ! در مي زنم ، ولي
گويي كه قرن هاست كسي توي خانه نيست
از اين تب شديد ، مگر مي شود گريخت ؟
وقتي تگرگ هست ، ولي آشيانه نيست
هذيان سروده ام ، ولي انگار بد نشد
هذيان ، موقت است و غزل ، جاودانه نيست
وقتي زمين ، زمان تو را تنگ مي كند
ديگر مجال شور و شر عارفانه نيست
كوشيده ام دروغ نگويم ، ولي چه سود ؟
در من جنون خودكشي خودسرانه نيست !
اين جا ، ريا ، خدا و صداقت ، حماقت است
جايي براي حرف دل صادقانه نيست
شاعر نبودم و قلمم ، شعر مي سرود
شاعر شدم ، ولي قلمم ، شاعرانه نيست ...
تنها ...
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 9:20 PM
" تنها " نمان ! که جز متلک ، طعنه شدید ،
چیزی از این و آن و جهان ، می توان شنید ... ؟!
همواره فکر " سایه سر " باش و " ازدواج " ... !
لیلی مگر ، از آن همه ، دلدادگی ، چه دید ... ؟!
ترکیب " قیس " و " عشق " ، جنون بود و آخرش -
مجنون چه شد به جز شبحی دور و نا امید ...؟!
عشق " آخرین " توهم ذهن معاصر است
جداً بشر ، از این تب مهلک ، چها کشید ... !
این را بدان که عقل ، اگر منزوی نبود
مجنون پی کجاوه لیلی ، نمی دوید !
در شرح واژه های معاصر ، نوشته اند :
عاشق : همان که یکسره ، عقل از سرش ، پرید !
هرگز بدون لطف سرایندگان شعر
نوبت به ماندگاری " لیلی " نمی رسید ... !
از ...
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 3:14 AM
از انسانی ترین وجه وجودم وام می گیرم
کمی از قدرت اعجاز شعر الهام می گیرم
تامل می کنم بر پاسخ این پرسش دیرین :
چرا " من " ، برترین مخلوق گیتی نام می گیرم ؟
همیشه گفته ام : آخر ، از این غوغای بی پایان
از این " من " : ترجمان همهمه ، سرسام می گیرم
مگر ، بودن ، بدون من ، چه فرقی می کند ... ؟! با شوق
برای ترک این " من " ، اختیار تام می گیرم
بدون شک ، برای رفتنم ، تابوت ، لازم نیست
که آخر ، در همین گور وجود ، آرام می گیرم
انسان ...
پنجشنبه هشتم فروردین 1387 1:11 AM
" انسان " از اول ، آخرین اعجاز عشق بود
ترکیب " آ.دَ.م " بی گمان ، ایجاز عشق بود
انسان ، خلوص و دین و دل در هم شکستند
حکم مجازات بشر ، پرواز عشق بود
در ...
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 6:12 PM
در ایستگاه خالی روشن ، قطار نیست
دیگر بهانه ای جهت انتظار نیست
وقتی نشسته ای و کمی فکر کرده ای
پی برده ای که عاشقی ات ، افتخار نیست
می خواهی از زمین و زمان بگذری ... ؟! چه خوب !
گفتی که : ترک عادت " من " ناگوار نیست
مبنای زنده بودن تو " منطق " است و این
با حس " عاشقانه " من ، سازگار نیست
گفتی که : می روی و تاسف نمی خوری
مشکل ، " من " م ، دلت هم اگر بیقرار نیست
گفتی : غزل برای فریب است و عشق من
بر پایه ای به جز " کلمه " ، استوار نیست
گفتی که : اشک های مرا مشک می کنی !
شیون ... ؟! برای رفتن تو ... ؟! نه ... ! قرار نیست ... !
گفتم ...
جمعه هفدهم اسفند 1386 1:13 AM
گفتم : بساز روز مرا با پیام عشق
سرشار کن سکوت مرا با سلام عشق
اینجا به نام عشق ، غزل ها سروده اند
من خسته ام از این همه " غوغا " به نام " عشق "
صحبت زیاد می شود از این و آن ، ولی
مشتاق یک سخن شده ام من : کلام عشق
گفتی : که حال و روز مرا درک می کنی
سرخورده ای از این همه سودای خام عشق
گفتی که : گیج می شوی از این همه ریا
گویی غریب مانده در اینجا ، مرام عشق
اینجا ، عمل ، نقیض کلام محبت است :
شهدی که زهر می شود آخر ، به کام عشق
عشق استعاره است برای " جذام روح "
دیگر نگویم از غزل ناتمام عشق
گفتم : سپاس از این همه اندرز بی دریغ
من حاضرم جذام بگیرم : جذام عشق ...
آخرین مطالب وبلاگ (15 مطلب آخر)